من و تردیدم قدم زنان می رویم
دست در دست
نزدیک و هم آغوش با هم
همچون عشاقی که هر لحظه بیم جدایی اشان می رود به هم آویخته ایم
من از تردیدم کوچک ترم
از او که گاهی ترس می شود روبرویم
گاهی عتاب می شود در برابرم
و گاهی غم می شود درونم
و با این حال امن و آشنا است
چون این همیشه همان ترس است
و همیشه همان خشم
و همیشه همان اندوه
همان اندوه همیشگی
تردیدم را خودم مادرم
درد کشیدم تا زاده شده
و صبوری کردم تا بزرگ شده
حالا من از تردیدم کوچک تر شدم
از او
از ترس هایش
از خشمش
از اندوهش
همه بزرگ و فراخند و جای من می شود که به سادگی گم شوم در میانشان
تردیدم را دیگر تاب ندارم
از هم آغوشی گاه و بیگاهش به عذابم
و او
تنم را هر بار در هم می شکند
به غرورم سیلی می زند
تا باز نطفه فرزندش را در وجودم بکارد
فرزندی که هربار به تیغ و خون می کشم خودم را تا در نطفه بمیرد
اما دیگر بار هم آغوشی
و دیگر بار فرزند
فرزند تردیدم
نا امیدی است
من و تردیدم کشان کشان کنار یکدیگر راه می رویم
من او را نگاه داشته ام و او مرا
من و تردیدم
همچون عشاقی که هر لحظه بیم جدایی شان می رود به هم آویخته ایم
سلام بعد از مدتها نوشتی خوشحالم که نوشته ات رو دیدم و خوشحالتر هم میشم باز هم بنویسی عزیزم.
ببین کی دوباره اومده؟
فیلسوف من!!!!! چنان جات خالی بود که هر کاریش می کردم از جلوی چشمم دور نمی شد
نوشته ات مثل همیشه عالی، حضورت هم از همه چیز مهم تر ..
باز هم بنویس ..تردید باعث میشه تلاش کنیم وگرنه اطمینان آدم رو به سکون می رسونه
سلام عروس گلم. به به چه عجب از این ورا... خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ نگو که ازدواج کردی که پسرم بزرگ شده و منتظرته... به رسم اسید پاچان عزیز میاد سراغت. گفته باشم!
گذشته از شوخی خیلی کار خوبی کردی که دوباره به محفل بی رونق وبلاگستون برگشتی. ما این بازگشت فرخنده را به فال نیک میگیریم تا ما هم کاری کرده باشیم.
سلام هلوی من!